آویسا گلمآویسا گلم، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 8 روز سن داره
علی جونمعلی جونم، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 20 روز سن داره

گلکانم، آویسا و علی

شنبه11خرداد92

                              سلام عزیزم. خوبی گل خانومم. اینروزا شما رو به این اسم صدا می زنم.این اسمی بود که بابایی یه مدت من رو به اون صدا میزد. و الان دلم می خواد من این کار رو انجام بدم. تا هم صدات می کنم: گل خانم. شما هم حرفم رو تکرار میکنید.دخمل شیطونی دیگه آخر هفته پیش روز 5شنبه قرار بود با بابایی بریم خرید لباس و کیف و کفش برای باباحاجی و مامان حاجی و برای شما گلم. اول قرار شد بریم برای باباحاجی کت و شلوار بخریم با هم فکری بابایی تصمیم گرفتیم بریم باب همایون....
12 خرداد 1392

یکشنبه12خرداد92

                                      سلام گل دخترم. امروز صبح وقتی داشتیم برای اداره حاضر می شدیم از خواب بیدار شدی وگفتی: پس غذای من کو؟ فهمیدم خواب دیدی. اومدم بوست کردم  و کم کم با هزار تعریف و تمجید لباسات رو پوشیدم. تو راه هم تو بغلم بودی تا اداره بابایی. بعد نشستی تو صندل جلو. کمربندت رو بستم و راه افتادیم. وقتی رسیدیم اداره سریع پیاده شدی و با درسا و پارسا افتادید به جون گل ها. البته درسا راهنماتون بود. منم سریع اومدم و گفتم: م...
12 خرداد 1392

سه شنبه 7خرداد 92

                          سلام گل دخترم. الان ساعت یک و نیم از ظهر گذشته و دلم می خواد  ساعت ها زودتر برن و بیام دنبالت. صبح که به راحتی ازم جدا شدی و رفتی پیش خاله مرضی. تا یه ذره خاله این طرف و اون طرف می رفت می گفتی: مامانی!چی شد؟خاله مرضی کجا رفت؟ دختر عسلی دیگه! یه وقت از این طرف می افتی یه وقت از اون طرف. خوشگل مامان امروز تولد بابا رضاست. خواستم طبق روال سال قبل کاری کنم ولی به دلایلی انجام ندادم. کادوش هم قراره آخر هفته بریم باهم براش بگیریم.        ...
7 خرداد 1392

شنبه4خرداد92

                         سلام گل دختر یا به قول شما عشک من. امروز صبح بدون خداحافظی از من با خاله ساناز رفتی کلاست. هر کاری کردم که لباسات رو بپوشم اجازه ندادی. خیلی ناراحت شدم و با حس سنگینی اومدم اداره. آخر هفته خوبی داشتیم. ٥شنبه دایی بهزاد اومد خونمون. شما هم کلی ذوق کردی و نمی گذاشتی بهت ناهار بدم و می گفتی: دایی بهزاد بهم ناهار بده. خلاصه بغل دایی جان نشستی و با همکاری دایی ناهار خوردی.  پروژه پوشک گیری شما رو به علت عدم همکاری شما فعلاً متوقف کردیم. دیروز دوباره با بابایی رفتیم برات پوشک خریدیم....
4 خرداد 1392